چرا برام نظر نمی ذارید ؟!!
به چشمانت قسم در خواب بودم ...
به اندازه ی تمام شب های جهان
عاشقانه دوستت داشتم
امروز
به اندازه ی تمام عاشقانه ها
. . .
نمی دانم
شاید پشیمان شده ام
بودنت را به رخم می کشی
برو ...
تا شانه هایم را منت حرف هایت خرد نکرده است
برو ...
در نبض زمان تکرار می شدم
به پاس تمام لحظه های تکراری نبودنت
تکرار می شوم
حرف هایی هست برای گفتن
اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرف هایی هست برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند .
و سرمایه ی ماورایی هر کس
حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند
و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند...
در آمیزشی جنون آمیز
به تصویر کشیده ام
شاید
ضربان قلب ترسان از رسوایی ام
لالایی دلنشین مادرانه ای باشد
برای آرامیدن ...
ترنم نابی باشد
برای آمیختن ...
فقط یک بار
بهتر از این بهانه ی بودنت را می گرفتم ٬
می ماندی
شاید اگر یک بار
به تو می گفتم
نه ٬ به تو نشان می دادم
گوشه ای از اشک های شبانه ام را
که برای رفتنت دیوانه وار از چشمانم سرازیر می شدند
می ماندی
اگر یک بار
تنها همان یک بار
گمان پر کشیدنت از دایره ی نگاهم را در خیال نمی پروراندم
می ماندی
چه بسا بارها و بارها که گفتم دوستت دارم
و تو نفهمیدی در پس این کلمات
التماس من برای ماندنت نهفته و تو چه بی اعتنا از کنار التماس من عبور کردی
چه بسا بارها و بارها ...
این بار
تنها همین یک بار
می خواهم بگویم
« بازگرد »
با آن که می دانم هرگز باز نخواهی گشت

